شهید گمنام
چرا عدهای همواره رنگ عوض میكنند؟ چرا عدهای پس از به قدرت رسیدن دیگران را فراموش میكنند؟ مگر خداوند نگفته همواره دست تنگدستان را بگیرد، چرا فقط وقتی بلایی بر سرمان میآید ( كه آنهم معمولاً تفسیر خودمان است) به خدا روی میآوریم؛ مگر فقط وقتی فقر و بیماری بر ما روی میآورد باید به سراغ دین رفت و در كارهای دیگر دین تعطیل است؟ چرا ما در وقت تنگ دستی از خداوند گشایش امور میخواهیم، ولی بعد از گشایش در امورات زندگی، عوض شكر آن كه جز كار خیر و صدقه دادن و خمس و زكات و نماز نیست، آنها را تباهكرده و صرف مادیات میكنیم با اینكه میدانیم آنها فانی است، چرا از مرگ میترسیم؟ مگر مرگ چیزی غیر از رحمت خداست كه بر بندگانش نازل شده و آنها را از دست این جهان وانفسا نجات میدهد؟ چرا انسان،این حیوان ناطق با شعور، او كه اشرف مخلوقات است، باید كاری كند كه پست ترین مخلوقات گردد و سزاوار آتش. چرا این دنیای سه روزه، ( تولد، جوانی، پیری ) یا بهتر بگویم، یك روزه كه بامدادان تولد آن، شامگاهان خردسالی آن و هنگام ظهر، جوانی آن و عصر پیری و شامگاهان، مرگ است را چسبیدهاست در صورتی كه خود میداند فانی است. مایل است از لذتهای نامشروع آن كه خیلی كوتاه است و بهای خرید آن آتش دنیاست، بهره ببرد؟ آفرین بر كسانی سختی و عذاب این دنیا را به جان خریدارند كه اینها بهای خوشی آن دنیاست و چه راهی است سخت.